تبلیغات
زیرباران باید رفت - تولدت مبارک امام رضای عزیز...

زیرباران باید رفت

سلام دوست عزیز، ممنون که بهم سر زدی و امیدوارم لحظات خوبی رو داشته باشی

تولدت مبارک امام رضای عزیز...
السلام علیک یا ضامن دلهای خسته




مهربانم راهم میدهی...........؟

حتما میشناسیم!

آری همان کودکم که ناتوان بودم در اشک ریختن...که دکتر ها گفته بودند 

که چاره ای جز عملی سخت برایش نیست...

ناامیدی پدر و مادرم را حواله به تو داد و شفایم دادی....

امروز که روز تولدته هرکی که اسمتو میشنوه 

خنده رو لباش میشینه و خوشحال میشه...

ولی من با شنیدن اسمت بغض میکنم 

و از شدت خجالت چشمام بارونی میشه...

من همونم که روزی واسه کبوترای حرمت او گوشه ی صحن دلت قصه می گفت...

من همونم که دل نداشت رو بال اون فرشته ها

 که فرش بودن زیر پای زائرات بذاره....

امروزم را تو خود میدانی....

آقای من 

محتاجم به نگاهی  پدرانه به چشمان خونبارم...

حال و روزم وصف شدنی نیست، هر چند که با خبری

امروز که مینویسم غرق گناهم مولا جان...

حتی همان چشم ها که روزی نظر کرده و شفا دیده ی تو بودٰ

امروز چه گناه ها که نکرده اند....

همان قدم ها که روی فرشهای حرمت بیمناک راه میرفت، کجا ها که نرفته اند...

همان دست هایی که به پنجره فولاد گره خورده بود چه ها که نکرده اند...

بگذار قدری بگویمت از درون طوفانیم...

وقتی مرا خواندی به پابوست، با خود گفتم : من بی لیاقت و این بهشت...!!!!!!!!!!

به هر حال آمدم؛ آمدنی که دل نداشت...

آمدم ولی حس کردم نگاهم نکردی...چون بی دل بودم ....عاشق بودم....

آقا جان خودت میدانی که چه عاشق زاری بودم....

فقط اشک داشتم و آه و ناله هایی نا نوشته به معشوق..

معشوقی زمینی...خاکی...

آقا دیدی که چگونه در عشق غرق شدم؟؟؟؟؟

دیدی که چگونه در عشقی زمینی پر و بالمسوخت؟؟؟؟؟؟؟؟


دیدی مهربان تر از پدر؟؟؟؟؟؟؟

نمیدانم آن لحظات....دلت چطور بود....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شرمم باد...

بگذار برایت با زبان اشک های بی اجازه ام سخن بگویم.....!

دوباره مرا طلبیدی...ولی این بار فرق داشت...

این بار از عشق زمینی ام دل بریده بودم....و خسته بودم از گناه....

تنم حس نداشت...چشمانم بهت زده بود و حالم خراب تر از 

کبوترهای سقاخانه ات در زمستانی سرد!!!!!!

آمدم ب منزلگهت....به خانه گدایان....آشیانه ی چشم های خونبار....

هر چه بودم ولی آمدم

چشمانم آنقدر سر مگو فاش میکرد که همه رهگذران خیره نگاهم میکردند

راز های مگویم رو سنگهای حرم تو آب میشد.

خودم را به سختی به حرم عشق رساندم...

وای که چشمانم این بار چه کردند...

نمی دانم چه شد ـ یعنی حالم بد شد ـ با سیل جمعیت بیرون شدم...

سرم از درد منفجر شده بود.

انگار چیزی عوض شده بود در درونم...
                         .
                         .
                         .
                         .
                         .

من همانم که چند روز بعد دوباره به این اتاق خسته برگشتم 

و در تنهاییم غرق شدم....دست و پا زدم...

مولای من 

از آن وقت روزها میگذرد....بدبخت هستم که یادم رفت...

تو پاکم کرده بودی و من دوباره سیاه گشتم....

آقاجان 

می بینی از مردم رو می گیرم و در برابر شما هم دست بر پیشانی می نهم 

تا چشمانم را نبینی....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مولاجان

نگاه کن به نفس هایم....نگاه کن، بوی تعفن گرفته...از بس گناه کرده....

از بس خطا کرده...

مولاجان....سیدی....امام الانس والجان....

برای این بغض گلو آقا دوا میخواهم...

برای این دل مریض آقا دوا میخواهم...

آقا ببین حال خسته و  چشم خیسم را...

مولاجان، سراپا گشته ام حاجت

خورشید شرق...قلب زمانه...دستم بگیر مولا

نوشته هایم همچو زلف پریشان یار بی وزن است مولایم...

ولی هر چه هست،کریم هدیه را می گیرد و پس می دهد...

میدانم سرت را درد آورده ام

این روز ها دلم برای کودکیم و کوچکیم تنگ شده است....

همان که عاشق تو بود...عاشق....

مولای من

گاهی کم میآورم...از همه میبرم...دلتنگ می شوم...دلتنگ خدا....

دلتنگ شدن من، اما کمی درد دارد برای چشمانم...

آقا 

تو خود دردم دوا کن...

دستم توان نوشتن ندارد ولی دلم هنوز هزار نگفته دارد...

حرف دلم را خوب میدانی...

حرف دلم را قلم نمی تواند بنویسد....

حرف دلم را از چشمانم بشنو...

جانم فدای خودت و مادرت، حرف دلم کمی عاشقانه بود...

شبیه بوی باران پاییزی....

آقا...

من که همه حرفایم را گفتم...

راهم می دهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آقا پناهم می دهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟





[ سه شنبه 26 شهریور 1392 ] [ 07:38 ق.ظ ] [ سجاد حسینی پور ]

[ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه